ابله و عیار
ابلهی می رفت و افسار خری را گرفته بود و او را همی برد.دو مرد از عیاران او را بدیدند.یکی از ایشان گفت:من این خر را از این مرد بگیرم. آن مرد یکی گفت:چگونه می گیری؟ گفت:با من بیا تا گرفتن به تو باز نمایم. پس از آن عیار به سوی خر باز آمد و افسار را از سر خر بگشوذ و خر به رفیقش سپرده وافسار بر سر خود بنهاد و از آن ابله همی رفت تا اینکه رفیق آن مرد عیار خر از میان یک سو برد. آن گاه مرد عیار بایستاد و قدم بر نداشت.مرد ابله به سوی او نگاه کرد و دید که افسار بر سر مردی است . به او گفت :تو که هستی؟ گفت:من خر تو هستم و حدیث من عجب است و آن را این است که:مرا مادر پیر نیکوکاری بود و من روزی مست نزد او رفتم .او با من گفت:ای فرزند از این گناه توبه کن . من چوب بگرفتم و او را بزدم. او به من نفرین کرد .خدای ـ تعالی مرا به صورت خر تغییر داد و به دست تو بیانداخت .من این مدت را در نزد تو بودم . امروز مادر از من یاد کرد ومهرش بر من بجنبید و مرا دعا کرد و خدای ـ تعلی مرا به صورت اصلی باز گردانید./پس آن مرد ابله گفت:تو را به خدا سوگند می دهم که اگر بدی به تو کرده ام مرا بحل کن.آنگاه افسار از سر او برداشت و به خانه ی خود باز گشت و از این حادثه غمگین و اندوهناک بود.زنش به او گفت:تو را چه روی داده و خر تو کجاست؟ پس مرد حکایت با زن خود باز گفت.زن گفت :وای بر ما چگونه در این مدت ادمیزاد به جای خر به خدمت بداشتیم؟پس آن زن تصدق بزاد و استغفار گفت و آن مرد دیر گاهی بی کار در خانه نشست. روزی زن به او گفت:تا کی به خانه اندر بی کار خواهی نشست؟ بر خیز و به بازار شو و دراز گوشی خریده و به کار مشغول باش . آن مرد بر خاسته و به بازار چار پا فروشان رفت خر خود را دید که در آنجا می فروشند. چون او را شناخت و پیش رفته دهان به گوش او نهاده و به او گفت :ای شوم پندارم که باز شراب خورده و مادر خود را آزرده و او تو را نفرین کرده .به خدا سوگند که من دیگر تو را نخواهم خرید. پس او را در آنجا گزاشته و به خانه بازگشت
حتما بخونید جالبه.
نظر یادتون نره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲:۵۷ ق.ظ توسط مرتضی
|
دلا یاران سه قسم اند ار بدانی...