ابلهی می رفت و افسار خری را گرفته بود و او را همی برد.دو مرد از عیاران او را بدیدند.یکی از ایشان گفت:من این خر را از این مرد بگیرم. آن مرد یکی گفت:چگونه می گیری؟ گفت:با من بیا تا گرفتن به تو باز نمایم. پس از آن عیار به سوی خر باز آمد و افسار را از سر خر بگشوذ و خر به  رفیقش سپرده وافسار بر سر خود بنهاد  و از آن ابله همی رفت تا اینکه رفیق آن مرد عیار خر از میان یک سو برد. آن گاه مرد عیار بایستاد و قدم بر نداشت.مرد ابله به سوی او نگاه کرد و دید که افسار بر سر مردی است . به او گفت :تو که هستی؟ گفت:من خر تو هستم و حدیث من عجب است و آن را این است که:مرا مادر پیر نیکوکاری بود و من روزی مست نزد او رفتم .او با من گفت:ای فرزند  از این گناه توبه کن . من چوب بگرفتم و او را بزدم. او به من نفرین کرد .خدای ـ تعالی  مرا  به صورت خر  تغییر داد و به دست تو بیانداخت .من این مدت را در نزد تو بودم . امروز مادر از من یاد کرد ومهرش بر من بجنبید و مرا دعا کرد و خدای ـ تعلی  مرا به صورت اصلی باز گردانید./پس آن مرد ابله گفت:تو را به خدا سوگند می دهم که اگر بدی به تو کرده ام مرا بحل کن.آنگاه افسار از سر او برداشت و به خانه ی خود باز گشت و از این حادثه غمگین و اندوهناک بود.زنش به او گفت:تو را چه روی داده و خر تو  کجاست؟ پس مرد حکایت با زن خود باز گفت.زن گفت :وای بر ما چگونه در این مدت ادمیزاد به جای خر به خدمت بداشتیم؟پس آن زن تصدق بزاد و استغفار گفت  و آن مرد دیر گاهی  بی کار در خانه نشست. روزی زن به او گفت:تا کی به خانه اندر  بی کار  خواهی نشست؟ بر خیز و به بازار شو و دراز گوشی خریده  و به کار مشغول  باش . آن مرد بر خاسته  و به بازار چار پا فروشان رفت خر خود را دید که در آنجا می فروشند. چون او را شناخت و پیش رفته دهان به گوش  او نهاده و به او گفت :ای شوم پندارم که باز شراب خورده و مادر خود را آزرده و او تو را نفرین کرده .به خدا سوگند  که من دیگر تو را نخواهم خرید. پس او را در آنجا گزاشته و به خانه بازگشت حتما بخونید جالبه. نظر یادتون نره