سلام و درود بر دوستان
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان
ان شاءالله که سلامت و پایدار باشید
بعد از مدتها گفتم یک سلامی عرض کنم خدمت دوستان بزرگوارم.
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان
ان شاءالله که سلامت و پایدار باشید
بعد از مدتها گفتم یک سلامی عرض کنم خدمت دوستان بزرگوارم.
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد...
آنهایی هستند که
در حضور آنها دلت گرم می شود وچایی ات سرد...
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگزبه کسی محبت نکن وقتی قصدشکستن قلبش راداری
هرگز قلب کسی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
و هرگز به کسی سلام نکن وقتی قصد خداحافظی داری...
سادگی، او رفته است. و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که تمام
میشود وبه حال خود رها می شوی.
چرا غمگینی؟؟؟؟
این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان.
گاهی دلم از هرچه آدم است می گیرد.گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه
می خواهد نه به شکل دوستت دارم و یا بی تو می میرم !ساده شاید
مثل دلتنگ نباش و یا فردا روز دیگری است.
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم...
گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه
...
برروی ادامه مطلب کلیک کنید...
تو را در کف خود می بینم و با همان احساسی که از روز نخستین در چشمانت نگریستم.
اما ای کاش...
این احساس گذرا نباشد و
تو تا ابد در کنارم باشی .
با من بمان تا بالهایم را سبکتر از پیش بر اسمانی که
همیشه آبیست به پرواز در آوریم...
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد))
دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟))
ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
( سهراب سپهری )
(آبراهام بیکلن)
سال نو رو تبریک عرض می کنم.
همگی شادیم و خرسند ولی یه سال از عمرمون گذشت و میبینیم از این یک سالی که گذشت خیلی کارا می تونستیم بکنیم که نکردیم.
امیدوارم که در سال جدید بتونیم ار لحظه لحظه ی زندگیمون نهایت بهره رو ببریم.انشاالله...
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد |
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد | |
|
در این بازار مکاران مرو هر سو چو بیکاران |
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد | |
|
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس |
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد | |
|
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید |
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد | |
|
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین |
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد | |
|
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد |
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد | |
|
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان |
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد | |
|
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن |
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد | |
|
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار |
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد | |
|
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی |
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد | |
|
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی |
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |
شاعر:
فایز دشتی
آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟
عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟
نـــازنــینا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم ----- دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟
وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟
شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر ----- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟ ----- تنها چرا ؟ حالا چرا
شهریار