تبليغاتX
پاتوق مجازی

قالب پرشین بلاگ


پاتوق مجازی
یه بهونه برای ایجاد رابطه با عزیزان ایران زمین
نويسندگان
رسم زندگی اینست روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی ،به همین

 سادگی، او رفته است. و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که تمام

میشود وبه  حال خود رها می شوی.

چرا غمگینی؟؟؟؟

این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان.

 

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ مرتضی ]

گاهی دلم از هرچه آدم است می گیرد.گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه

 می خواهد نه به شکل دوستت دارم و یا بی تو می میرم !ساده  شاید

 مثل دلتنگ نباش و یا فردا روز دیگری است.

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 0:41 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
قابل توجه همگیمون که معنی واقعی عشق رو با چیزای بی معنی اشتباه میگیریم....

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
 اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
 می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم

 

 

 

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم...

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه

...

برروی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
از تو و با تو شروع می کنم...

تو را در کف خود می بینم و با همان احساسی که از روز نخستین در چشمانت نگریستم.

اما ای کاش...

این احساس گذرا نباشد و

تو تا ابد در کنارم باشی .

با من بمان تا بالهایم را سبکتر از پیش بر اسمانی که

همیشه آبیست به پرواز در آوریم...

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

 

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 5:50 بعد از ظهر ] [ مرتضی ]

داستان دو دوست

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

 

 

بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد))
دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟))
ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))

 

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 2:37 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

منم که شعر و تغزل پناهگاه من است                         چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است

صفای گلشن دلها به ابر و باران نیست                        که این وظیفه محول به اشک و آه من است

صلای صبح تو دادم به نالهٔ شبگیر                               چه روزها که سپید از شب سیاه من است

به عالمی که در او دشمنی به جان بخرند                    عجب مدار اگر عاشقی گناه من است

اگر نمانده کس از دوستان من بر جا                            وفای عهد مرا دشمنان گواه من است

هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی                           اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است

کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست                      هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است

تو هرکه را که چپ و راست تاخت فرزین گوی                 پیاده گر به خط مستقیم شاه من است

نگاه من نتواند جمال جانان جست                              جمال اوست که جوینده نگاه من است

من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی                       که دلپسند تو ای دوست دل بخواه من است

چه جای ناله گر آغوشم از سه تار تهی است                که نغمه قلمم شور و چارگاه من است

خطوط دفتر من سیم ساز را ماند                                قلم معاینه مضراب سر به راه من است

کلاه فقر بسی هست در جهان لیکن                          نگین تاج شهان در پر کلاه من است

شکستن صف من کار بی صفایان نیست                     که “شهریارم” و صاحبدلان سپاه من است
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست*

عشق آن شب مست مستش کرده بود

*فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم
[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 1:20 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

خانه ی دوست کجاست؟



در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خشخشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

( سهراب سپهری )

 

[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 1:16 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
سیرت مانند درخت و شهرت مانند سایه است .ما همیشه به سایه می اندیشیم و در حالی که حقیقت درخت است...

                                                           (آبراهام بیکلن)

[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 1:55 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
سلام خدمت همه دوستای گلم:

سال نو رو تبریک عرض می کنم.

 همگی شادیم و خرسند ولی یه سال از عمرمون گذشت و میبینیم از این یک سالی که گذشت خیلی کارا می تونستیم بکنیم که نکردیم.

امیدوارم که در سال جدید بتونیم ار لحظه لحظه ی زندگیمون نهایت بهره رو ببریم.انشاالله...

[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 0:14 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار مکاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 2:48 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم
زهجرانت بتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم

زهر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی
تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم
من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت
درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم
زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟
دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم
عزیزم دارد این دل هم خدایی


شاعر:
فایز دشتی

[ دوشنبه چهارم بهمن 1389 ] [ 0:50 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
 

آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی  ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟

عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟

نـــازنــینا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم ----- دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟

وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار ----- این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟

شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر ----- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

                           بی مونس و تنها چرا ؟ ----- تنها چرا ؟ حالا چرا 

     شهریار

[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 1:28 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

[ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ] [ 1:27 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
غزالی نقل می کند:

که فردی نزد بزرگی٬از بینوایی گله کرد.بدو گفت:

خواهی که چشم نداشته باشی و در برابر ده هزار درهم داشته باشی ؟

مرد گفت نه! گفت:عقل؟ گفت:نه! گفت گوش

و دست و پای؟ گفت نه!

فرد بزرگوار فرمود:پس خدا پنجاه هزار درهم مال نزد تو دارد٬چرا از او گله می کنی؟

[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 2:35 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
دردم از یار است و درمان نیز هم این که می گویند آن خوشتر ز حسن دوستان در پرده می گویم ولی هر دو عالم یک فروغ روی اوست یاد باد آن کو به قصد خون ما اعتمادی نیست بر کار جهان چون سرآمد دولت شبهای وصل عاشق از قاضی نترسد می بیار محتسب داند که حافظ عاشق است                     دل فدای او شد و جان نیز هم یار ما این دارد و آن نیز هم گفته خواهد شد به دستان نیز هم گفتمت پیدا و پنهان نیز هم عهد را بشکست و پیمان نیز هم بلکه بر گردون گردان نیز هم بگذرد ایام هجران نیز هم بلکه از یرغوی سلطان نیز هم و آصف ملک سلیمان نیز هم                  

توضيحات :
معني بيت 2( از اينکه مردم مي گويندآن چيز بهتر از زيبايي است حقيقتاً همين طور است يار ما هم حسن دارد و هم آن را ) معني بيت 4( هردو جهان پرتوي روي جانان است اين را من آشکار وپنهان بارها گفته ام ) معني بيت 5( يادباد آن کسي که به قصد خون ماوهلاک کردن ماعهد و پيمان را شکست ) معني بيت 6( به کار جهان اعتمادي نيست بلکه بر فلک گردان هم نمي توان اعتبار کرد ) معني بيت 80 عاشق از قاضي و داور و شرع نمي ترسد پس شراب آماده کن که فرد عاشق حتي از قدغن کردن سلطان و باز پرس ديوان هم باکي ندارد ) معني بيت 9( مامور شرع مي داند که حافظ عاشق است و همچنين آصف ملک سليمان وزير کشور فارس هم از اين موضوع خبر دارد )

[ سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 ] [ 3:12 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]


خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر...

که داده ات نعمت است و ...

نداده ات حکمت است و...

گرفته ات امتحان.

<<چه مغرورانه اشک ریختیم ٬چه مغرورانه سکوت کردیم٬چه مغرورانه التماس کردیم ٬چه مغرورانه از هم گریختیم ٬غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند٬ هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم... در این شهر صدای پای مردم است که همچنان که تو را می بوسند٬ طناب دار تو را می بافند .(مردمی که صادقانه دروغ می گویند)

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی...

پرهایش را بزن !خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت می کند.>>

 

[ جمعه پانزدهم مرداد 1389 ] [ 2:34 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

و قل رب ادخلنی مدخل صدق و الخرجنی مخرج صدق 

 وجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا

 

و بگو که بار الها مرا همیشه به قدم صدق داخل و به قدم صدق خارج گردان و به

من از جانب خودت حجت روشنی که دائم یار و مددکار باشد عطا فرما 

[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 1:3 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را
------------

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

------------

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
------------

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
------------

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
------------
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
------------
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
------------
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
------------
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
------------
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
------------ --------- ------
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس
بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش
همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد
------------ --------- -------
جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند
------------

جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم
..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان

------------

و از همه مهم تر اعتماد به نفس

[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ مرتضی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دلا یاران سه قسم اند ار بدانی...

زبانی اند و نانی اند و جانی

نوازش کن به یاران زبانی,

به نانی نان بده از در برانش,

ولیکن یار جانی را نگه دار!!!
امکانات وب